۲۶ سال قبل در شهری دور و گرم پسر بچه ای در خانواده ای گرم و صمیمی به دنیا آمد
او مثل همه بچه ها شیرین و شیطان بود
خانواده اش او را دوست داشتند و برای او آرزوهای بسیاری داشتند 
او بسیار گریه می کرد و مادرش را آزار می داد
او زیاد زیبا نبود ولی خانواده اش این مسئله را برویش نمی آورندن تا سرخورده نشود
او کم کم بزرگ شد و همچنان شیطنت میکرد و هم سن و سال هایش و بچه های کوچک تر از خودش و آدم بزرگ ها و کلا به همه آزار می رساند
پدرش فکر میکرد او بیش فعال است و وقتی به مدرسه برود به موفقیت های بزرگی می رسد
ولی او نمیدانست که از نظر روانشناسان کودکان بیش فعال یا یک نابغه بزرگ و مفید می شوند یا یک معضل بزرگ در اجتماع
البته او استعداد های زیادی داشت مثلا همیشه به لطف زبان درازش از معلم ها نمره می گرفت و اجازه نمیداد بعد از هر بار فرار از مدرسه او را اخراج کنند
او کم کم بیشتر به استعداد های خویش پی برد و در سال آخر دبیرستان به جای اینکه در مدرسه و پشت نیم کت مشغول تحصیل علم و دانش باشد در یک مغازه در حال کاسبی دیده شد! 
و اینگونه بود که پدرش از موفقیت او در زمینه تحصیل نا امید گشت ولی همچنان فکر میکرد او با پشتکاری که دارد بالاخره روزی باعث سربلندیش می شود
او از همان دوران نوجوانی علائق خاصی داشت که تا الان نیز آنها را ترک نکرده است 
او بسیار فوتبال دوست می داشت ولی هیچ وقت فوتبالیست نشد زیرا آنقدر تند می دوید که گاهی از توپ جلوتر میزد و خودش بجای توپ درون دروازه جای می گرفت 
او بسیار می نوشت ولی نویسنده هم نشد زیرا هر کجا می نوشت مورد پیگرد قانونی قرار می گرفت

او به موز علاقه عجیبی داشت به طوری که تا مدتها او را به اسم مستعار موزی صدا می زدند 
او بسیار می خورد ولی هیچ گاه چاق نمیشد.البته پزشکان همچنان به دنبال دلیل علمی این مورد استثنایی هستند ولی تا کنون به نتیجه ای نرسیده اند
او از همان دوران خردسالی به زید (جنس مخالف و در مواردی هم جنس موافق دیده شده) علاقه فراوانی داشت و بیشترین تلاشش را در زندگی در این مورد بکار گرفت و البته در این زمینه پیشرفت های چشمگیری نیز در اقصی نقاط جهان بدست آورد (با استناد به مدارک معتبر و قابل ارائه) او تلاش می کرد و موفق می شد و موفق می شد و موفق می شد ولی ناگهان چنگی از آسمان بر سرش نازل گشته و او را دچار شکست عشقی سهمگینی می کرد.
و بدین گونه زید او خورده می شد
ولی از آنجایی که او از حافظه کوتاه مدت و بلند مدت خوبی برخوردار نبود بعد از گذشت چند ثانیه همه چیز را فراموش کرده و در تکاپوی یافتن زیدی جدید می گشت
او بزرگ شد و بزرگ شد و بزرگ شد و همچنان آزار می داد و فوتبال بازی می کرد و می نوشت و روزی حداقل 4 وعده غذا می خورد و چاق نمی شد و زید پیدا میکرد و شکست می خورد و باز هم...
او در سن 2۶ سالگی خانواده اش را کلا از فکر سربلندی اش بیرون آورده و آنها فقط امیدوارند که او را حداقل هفته ای یک شب سالم در خانه ببینند

البته او اعتقادات خاص خودش را نیز دارد و در تمام طول عمر ۲۶ ساله اش لب به دود و کافئین و مشروبات الکلی نزده
و احتمالا نام او در این زمینه بزودی در کتاب رکورد داران گینس ثبت خواهد شد. شاید اینگونه حداقل آرزوی دیرینه پدرش را در زمینه سربلندیش برآورده سازد
او زیبا نیست او چاق نیست او سواد درستی هم ندارد او حتی رانندگی هم نمی کند او هر چند وقت یکبار بسیار بداخلاق می شود (او جدیدا ادعای پیامبری هم می کند و در این زمینه چند معجزه هم ارائه داده که صحت آن در دست بررسی می باشد
)
ولی با تمام این اوصاف نمی دانم چرا
او...
همچنان بهترین و دوست داشتنی ترین دوست دنیاست 



مهزیار عزیز تولدت مبارک 




پیام شری:
از صمیم قلب امیدوارم امسال یکی از موفقیت آمیز ترین سال های زندگیت باشه

