آدمای واقعی

دلم یه خونه جدید می خواد.ولی دوست نه.دلم دوست نمی خواد.اون موقع ها کلی رویا داشتم.کلی دوست خیالی.عالی بود همه چی.هی گفتن رویا چیه.دیوونه میشی.زندگی کن.زندگی واقعی.هی گفتن هی گفتن هی گفتن تا خونه رویاییمو تعطیل کردم.با دوستای رویاییم خدافظی کردم و اومدم تو زندگی.چیز خاصی نداشت.همه چی معمولی بود.دوست پیدا کردم.با هم حرف میزدیم.حرفای راستکی.میرفتیم بیرون.میرفتیم مدرسه.دست همدیگه رو میگرفتیم.دستاشون واقعی بود.میشد لمسشون کرد.ولی رفتن.همشون یکی یکی رفتن.گفتم دوباره برم پیش دوستای رویاییم.گفتن نه.اینجا قانونش این مدلیه.تو باید تمرین کنی تا یاد بگیری.گفتم چیکار کنم؟گفتن دوست جدید پیدا کن.ولی چجوری؟یعنی راه برم.بگم آقا ...خانوم...شما دوست جدید من میشید؟میتونم کنار شما راه برم؟میتونم دستتونو لمس کنم؟میتونیم با هم بخندیم...اونا بهم خندیدن.مسخرم کردن.اینم انگار قانون بود.باید بازم میگشتم.گشتم.دوست پیدا کردم.من خوب بودم.اونا خوب بودن.من میخندیدم.اونا پیشم بودن.وقتی گریه می کردم انگار واسشون کاری پیش میومد.چه قانون بدی.دوستای رویاییم اینجوری نبودن.ما با هم می خندیدیم.با هم گریه می کردیم.گفتن باید یه دوست خاص پیدا کنی.یکی که با همه فرق داشته باشه.من بلد نبودم.بازیشونو بلد نبودم.تا اینکه یکی بهم گفت بیا دوست خاص من بشو.شدم.می خندید می خندیدم.ناراحت بود ، گریه میکردم.بعد خسته شد.رفت.کجا؟چرا؟نمیدونم...من نمیدونستم باید چیکار کنم.گم شده بودم توی این همه واقعیت.دیگه رویاهام هم دوستم نداشتن.هر چی میشد می گفتن قانونه...قانونه...قانونه...یه دوست دیگه.یکی که بهتر باشه.برو پیداش کن.این دفعه تو پیداش کن.گشتم.فکر کردم پیدا شد.خوشحال بودم.خوشحال بود.وقتی رفت گفت خوبیه زیادی دل آدما رو می زنه.چی بگم؟همیشه یه جای کار ایراد داشت.بعدنا ، خیلی بعدنا... یکی واسه من آسمون شد ولی من براش حتی یه ستاره کوچیک هم نبودم.دلم میخواست بفهمم آسمون بودن چجوریه.ولی آسمون بودن رو اینجا نمیشه تجربه کرد.اینجا همیشه ستاره ای.گاهی اوقات اون ته مهای آسمون.گاهی یکم نزدیک تر و پر نور تر.ولی پایدار...نه!!!خسته شده بودم از این همه واقعیت.دلم واسه همه گذشتم تنگ بود.ولی نمیزاشتن.این قانون لعنتی منو اینجا زندانی کرده بود.نمیدونم به چه جرمی.از همه میترسیدم.از همه فرار میکردم.همه خوب بودن ولی خیلی حرف می زدن.حرف خوب نیست.حرف زیاد اصلا خوب نیست.حرمتا رو میشکنه.بغض داشتم.بغض دارم.گفتم بازم میگردم.نه دنبال یه دوست خاص.دنبال یه عالمه آدم که با هم خوب باشن.خیلی جاها بودن از این یه عالمه آدمای خوب.ولی نمیدونم چی میشد که همه چی بد میشد یهو.فک کنم به خاطر همون حرفای زیاد بود.الان خیلی چیزا بلدم از این دنیای آدمای واقعی.آدمای واقعی همه چیو واسه خودشون میخوان.آدمای واقعی زیاد حرف می زنن.آدمای واقعی نمیتونن هر 7 روز هفته رو یه جور باشن.اونا خوبیا رو دوست دارن فقط واسه خودشون.انگار داشتم شبیهشون می شدم.ولی دوستای رویاییم نزاشتن.اونا باز اومدن.آخ که چقد دلم براشون تنگ شده بود.نمیتونستم لمسشون کنم.فقط بهشون خیره میشدم.حتی دلم برای خیره شدن هم تنگ شده بود.اونا راستن.به نظر من از آدمای واقعی ، واقعی ترن.اونا به همدیگه شک نمی کنن.اونا زیاد حرف نمی زنن.اونا دوستای خاص رو به هم بی اعتماد نمی کنن.اونا اصلا همشون خاصن.

من می خوام بر گردم.اونا بهم میگن بیا.میگن تو مال دنیای واقعی نیستی.از اولش هم نبودی.ول کن این همه راستیو.چشماتو ببندو بیا اینجا.

من دارم میرم...

...

 

تا اطلاع ثانوی...گم می شویم